تبليغاتX
عطر حضور تو ...

ولم کنین آدمکا،خیلی غریبه این برام
دنیا به آخر برسه من با شماها نمیام

هزار دفعه گفته بودم،دور منو خط بکشین
بسه دیگه، چقدر بگم،یه کم خجالت بکشین

از ترس تنها موندنه که دل میدین به همدیگه
تکراری میشین واسه هم، میرین پی یکی دیگه

سراغ صد نفر میرین،با اون دلای دوره گرد
فکر میکنین عشقو میشه از این واون گدایی کرد

انگار هنوز نفهمیدین که عاشقی شرف داره
دل رو میدین به اونی که،عشقش براتون صرف داره

فکر نکنین منتظرم تا یکی از راه برسه
من خودمم مسافرم اما همین برام بسه

فکر نکنین بی همسفر راه افتادم تو دل شب
راه من و شما جداست،میخوام برم،برین عقب

قایق دل تک نفره است،عزیزه این یه ذره جا
عزیزه و جای اونه،اون کجا و شما کجا

اون مثل من،من مثل اون،شما همه مثل همین
فرقی برام نمیکنه اگر زیادین یا کمین

ولم کنین آدمکها چه خوش خیالین همتون
کنار اون نشستم و دارم می خندم بهتون

ولم کنین آدمکها، وقتتونو هدر ندین
دلی که آسمونی شد،بر نمیگرده رو زمین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:39  توسط سحرسپهری | 

ولم کنین آدمکا،خیلی غریبه این برام
دنیا به آخر برسه من با شماها نمیام

هزار دفعه گفته بودم،دور منو خط بکشین
بسه دیگه، چقدر بگم،یه کم خجالت بکشین

از ترس تنها موندنه که دل میدین به همدیگه
تکراری میشین واسه هم، میرین پی یکی دیگه

سراغ صد نفر میرین،با اون دلای دوره گرد
فکر میکنین عشقو میشه از این واون گدایی کرد

انگار هنوز نفهمیدین که عاشقی شرف داره
دل رو میدین به اونی که،عشقش براتون صرف داره

فکر نکنین منتظرم تا یکی از راه برسه
من خودمم مسافرم اما همین برام بسه

فکر نکنین بی همسفر راه افتادم تو دل شب
راه من و شما جداست،میخوام برم،برین عقب

قایق دل تک نفره است،عزیزه این یه ذره جا
عزیزه و جای اونه،اون کجا و شما کجا

اون مثل من،من مثل اون،شما همه مثل همین
فرقی برام نمیکنه اگر زیادین یا کمین

ولم کنین آدمکها چه خوش خیالین همتون
کنار اون نشستم و دارم می خندم بهتون

ولم کنین آدمکها، وقتتونو هدر ندین
دلی که آسمونی شد،بر نمیگرده رو زمین


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:32  توسط سحرسپهری | 

یکی دیوانه ای آتش برافروخت...

 

در آن هنگامه جان خویش را سوخت

 

همه خاکسترش را باد می برد..

 

وجودش را جهان از یاد میبرد..

 

تو همچون آتشی ای عشق جان سوز

 

من آن دیوانه مرد آتش افروز

 

من ان دیوانه اتش پرستم

 

در این آتش خوشم تا زنده هستم

 

بزن آتش به عود استخوانم

 

که بوی عشق برخیزد زجانم

 

خوشم با این چنین دیوانگی ها

 

که میخندم به آن فرزانگی ها

 

به غیر از مردن واز یاد رفتن

 

غباری گشتن وبرباد رفتن

 

دراین عالم سرانجامی نداریم

 

چه فرجامی که فرجامی نداریم..

 

بیا آتش بزن خاکسترم کن

 

مسم در بوته هستی زرم کن

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:2  توسط سحرسپهری | 
هزاران بار در حريق چشمانت سوختم
 
اي ماندني ترين نگاه
 
هزاران بار در طوفان نيستي ات گم شدم
 
اي ماندني ترين هستي
 
هزاران باردر ساز شعرت رنگ شدم
 
اي فريبنده ترين شعر
 
هزاران بار از جام باده ات مست شدم
 
اي لبريز ترين مستي
 
حال به من بگو
 
در زيبا ترين نگاه
 
ماندني ترين هستي
 
فريبنده ترين شعر
 
و لبريز ترين مستي
 
چگونه فقط
 
كوچه هاي ذهنم را
 
با خيال تو خوش كنم
.
.
چگونه؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 8:44  توسط سحرسپهری | 
 ولنتاین روز عشق را به عشقم (سحر عزیز )تبریک میگویم و برای رسیدن به او لحظه ها را

میشمارم...                                             SEPEHR


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:5  توسط سحرسپهری | 

چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا

زیبا
زیبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد

زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم
که در نفسم شعر است

زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز می شوم

زیبا
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکتِ عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود وعشق
بچرخانم
بر حول این مدار

زیبا تمام حرف دلم این است

من شعر را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا...

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:51  توسط سحرسپهری | 

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم . . . اما
براي چند لحظه آرام بگير عزيزم . . .  
گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه
نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد . . . آرام باش عزيزم ،
دواي درد تو گريه نيست !
بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن ! . . .
با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه
تنهايي !
گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را
به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين
را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت
ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از
گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم !
گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببين !
حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن
خيس و خسته شود ؟
اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي
باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو
ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر
نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك
ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت
نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند . . .  عزيزم گريه نكن
چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را
ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي
اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض
آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق
خسته از پرواز  !
گريه نكن عزيزم . . . آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از
گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،
سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم
زمزمه كن عزيزم . . . من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم !
با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با
گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود !
ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي
شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه

من نيز با چشمان خيس نوشتم ! . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:12  توسط سحرسپهری | 

حرف زدن با تو

مثل خوردن آووکادو می ماند
چشمهایم را که می بندم.. مزه مزه ات که میکنم..
عطر گردو ی تازه درحافظه ی بدنم بیدار می شود..
طعمی گرم و آشنا.. " در جستجو ی زمان از دست رفته "

اما با چشمان باز ..
تو گردو نیستی!
تو حالا یک آووکادو ی سبزی..
با هسته ای بزرگ و سفت..
طعمی.. تجربه ای .. حسی جدید..


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:42  توسط سحرسپهری | 

فکرشو بکن چی مي شه اگه من با تو باشم
چی ميشه اگه يه روزی من تورو داشته باشم

اگه مال من بشی دنيای من ميشه بهشت
با نگاه تو ميشه قصه شادی رو نوشت

اگه مال من بشی پر ميگيرم تو آسمون
مث بارون می بارم رو خاک خشک باغچه مون

اگه مال من بشی ديگه دعايی ندارم
میدونی جز عاشقی من ادعايی ندارم

من می خوام بهت برسم خيال نکن جا می مونم
داشتن تو مشکله اينو خودم خوب می دونم

همه ميگن با تو بودن خیلی سخته،نمیشه
اگه هيچ کی نمیتونه وليکن من می تونم!

***
فکر نکن دست از سرت بر می دارم
آخه کار نشد نداره نازنین
تو اگه بالا بری پايين بيای
آخرش مال منی حالا ببين!

تقدیم به سحر

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:33  توسط سحرسپهری | 

 

گل من خبر نداری دل گلدونت میگیره٫ اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره

 به روي گونه هاي خيس من ، تنها
 نوازشهاي دست عاشقت خاليست
 براي اين دل تنهاي من ، تنها
  سكوت چشمهاي عاشقت كافيست

 

دلم برای سپهرم تنگ شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:39  توسط سحرسپهری |